یکی دیگر از مصارف دروغگویی : سر مال زدن،پنهان کاری و بعضی موارد دیگر که من فعلا یادم نمی آید است که اغلب اوقات برای “چَش و دَم”  کاربرد دارد.برای مثال:

1- پنهان کاری

زمانی از این مورد استفاده می کنید که مادرتان خارج رفته است و شما به اصرار عمه تان در جواب ملت که می پرسند مادرتان کجاست مجبورید پنهان کاری کنید که مبادا مورد اصابت چشم زخم دیگران قرار بگیرید

+ مامانت کجاست؟

- باید همین طرفا باشه

+ خب من منتظر می شینم بیاد پس

- ها؟چی؟

* در اینگونه مواقع که طرف از جواب شما راضی نمی شود از عمه تان کمک بگیرید که بعدش چه جوابی باید بدهید.اکثر اوقات هم عمه تان می گوید شما باید در جواب تمام سوال ها بگویید : نمی دانم

2- سر مال زدن

زمانی که فکر می کنید کسی به وسایل خانه ی شما،موقعیت شغلی و مخصوصا تعداد خواستگارهای دخترتان حسودی اش می شود تا می توانید بزنید توی سر شرایط موجود.

+ این کارگرها سری مبل رو داشتن می آوردن خونه شما؟

- آره،نیست که پا درد و دیکس!کمر و اینا دارم، دیگه انقدر به شوهرم اصرار کردم که یه مقدار پول قرض گرفتیم و مبل دسته دوم و خراب و زشت و زهوار در رفته خریدیم.

+ خدا جون شوهرم رو نگه داره که میگه من هرچی کار می کنم پولش برای شماست.میگه هیچی برای خودتون کم نذارید.

-  شوهر من که بدتر!همین هفته قبل لباسشویی خودکار دکتر نانو اسنوا خرید.هرچی بهش میگم نکن این کارا رو.گوش نمی ده که.حالا من هم پا درد و کمر درد.میگم خب این همه خرت و پرت می خری من باید نوکریشون رو بکنم.

* در اینگونه مواقع مواظب باشید دچار پیچش نشوید که بهتان بخندند.یادتان باشد هنگامی که انواع و اقسام بیماری و صفت ها را به خودتان می چسبانید در دل بگویید: خدا نکند.

سعی کنید این عادت ها در شما نهادینه شود و در تمام مکالماتتان با همسایه و مخصوصا اقوام شوهر به کار ببرید.ممکن است کسی با راستگویی اش شما را به دام بیاندازد.پس کاملا حواستان را جمع کنید که دم به تله ندهید.

یک عادت دیگر هم دارند این آدم ها که با زرنگی تمام انجامش می دهند.اینکه خودشان را بی خبر از همه جا، جا می زنند.این یکی مختص آدم های فضول است که میخواهند از جزئیات ماجرا سر در بیاورند.

مثال :

اولی : شنیدی داداش عروسم نامزدیش به هم خورده؟

دومی : نه واللا!

سومی : آره ! دومی بهم گفت

( دومی و سومی بلافاصله این حرفها از دهنشان در می آید)

دومی : ها؟چی؟کی؟ میگم خب حالا چرا به هم زدن؟ بمیره دختره که به هم زده! آخه پسر به این خوبی.

عروس اولی : چی بگم والا! هم دیگه رو نخواستن.

دومی : ای چشش در بیاد این دختره! دخترهای این دور و زمونه همه اینطورن.ای بمیره…

*  دومی انقدر به دختری که نامزدی اش را به هم زده فحش و نفرین حواله می کند که همه کاملا حواسشان از سوتی داده شده پرت شود.

خلاصه بعضی ها اینطوری اند.

اون روزی که مسئول جلسه شماره صندلیم رو با لبخند بهم گفت اشک شوق تو چشام حلقه زد.

همیشه، بعد از امتحان می خوابیدم.بعدش هم هیچ چیز از امتحان یادم نمی آمد.برای این یکی، از قبل و بعدش نوشتم.خواستم ببینم جدی جدی چه اتفاقی می افتد و وقتی من از امتحان برمیگردم چه حالی دارم.خلاصه اینکه بعد از این امتحان هم تا شب خوابیدم.

عامو ینی چی می شه؟

ساعت 2:23 دقیقه روز 27 دی سال 88
و امید آن است که 10 ساعت بعد درست زمانی باشد …

روزی، سند دروغ کسی می شوی، حرف راستت را نمی خواهند بشنوند،پشت صداقت تو آسوده دروغ می گویند و ….

چون تو دوست خوبی هستی

دوشنبه هم امتحان درآمد داشتيم هم بيان شفاهي داستان.
ساختمان 1 حافظ را داده اند معماري ها، هم کتابخانه آنجاست هم سايت و هم کلاس هاي عمومي.امتحانات هم آنجا برگزار مي شود. من هم به همين خيال رفتم که امتحان در آمد بدهم.ديدم آنجا نيست. از فرط بيخوابي دلم ميخواست برگردم خانه.نيم ساعت از امتحان گذشته بود.برگه را گرفتم و نوشتم.حوصله ي چرت و پرت اضافه نوشتن را نداشتم.همين که برگه را ميگيرم و شروع مي کنم به نوشتن قيافه ي استاد را بعد از ديدن مزخرفات و اشتباهات مجسم مي کنم.
بعدش رفتم که تحقيق انقلاب را تحويل بدهم.استاد گفت اسدي لاري، تو که يک جلسه بيشتر سر کلاسم نبودي.ولي اگر خواستي امتحان بدهي فردا از آموزش بپرس ببين اجازه مي دهند يا نه.
بچه ها متخصص تزريق استرس و اضطرابند.گفتند امروز آخرين مهلت تحويل چکيده داستان است. من هم دوباره برگشتم خانه،تحقيق را برداشتم و آمدم براي امتحان.
من مانده ام چرا ايراني ها دست از سر اين اخلاقشان برنمي دارند.ده دور کتاب را حفظ مي کنند.بميرم اگر دروغ بگويم،حتي نقطه و کاما و ترتيب جملات را هم حفظند.بعدش ميگويند ما هيچ نخوانده ايم و همين که از اتاق امتحان بيرون مي آيند لبخند گشادي تحويلت مي دهند که نخوان.چرا گير يک کتاب به اين آساني هستي.
اگر بحث افتادن و نيفتادن نبود، هيچ وقت کتاب ها را نمي خواندم. همان چيزهايي که سر کلاس ياد گرفته بودم کفايت مي کرد.
حالا هم نخوانده بودم.دم در کلاس هر که بيرون مي آمد سوالاتي که ازش پرسيده بودند را براي بقيه مي گفت.مي شنيدم و نفر دهم رفتم.
جواب هايم دو قسمتي بود، اول جوابي که بچه ها داده بودند را تحويلش مي دادم که نمره را گرفته باشم، بعدش هم نظر خودم را.آخر که چکيده داستان را تحويل استاد دادم دستش را گرفت جلو صورتش.
گفت انگليسيش تو ايران هست؟
گفتم نه. نزديک بود بگويم من انگليسي اش را نخوانده ام و نمره ام بپرد.گفتم از اينترنت دانلود کرده ام.
بغضش از خستگي بود يا هرچيز ديگر،گفت 18 سالم بود که خواندمش.بعدش در مورد نويسنده و کتاب هاي ديگرش در ايران حرف زديم و آمدم بيرون.
سه شنبه آخرين کلاس گرامر را هم رفتيم.چهارشنبه امتحان درک بود و تحويل يک داستان ديگر.
گرفتم خوابيدم.چهارشنبه صبح يک ساعت قبل از امتحان بيدار شدم.داستان را همان موقع از ذهنم کشيدم بيرون و تايپ کردم.کلمات درس را هم توي تاکسي خواندم.20دقيقه هم سر جلسه نشستم و درک ساعت ده و بيست دقيقه 9 دي براي هميشه تمام شد.
رفتم کارت ورود به جلسه را گرفتم.تاريخ انقلاب را هم برايم زده بودند.ظاهرا تا حالا که حذف نشده ام.بشود هم کاريش نمي شود کرد.
پنج شنبه تحليل کار فلان نقاش در پارک بعثت بود، حوصله ام نرسيد. رفتم سینما سعدی،همیشه دلم میخواست گربه ای خرگوشی چیزی داشته باشم.دیدم آن طرف خیابان، ماهی های توی آکواریوم صدایم می کنند.

رفتم که بخرمشان.من که به جز ماهی گلی سه تا هزار، ماهی نخریده ام. پولم به خرید وسایل آکواریوم نرسید.آن ها هم از پشت شیشه می خواستند بغلشان کنم و با خودم ببرمشان خانه.


یکی شان که اصلا قهر کرد.اخم کرد.خب من چه کار کنم، چیزی بهش نگفتم که از گوشت خوار بودنشان می ترسم.بیشتر ناراحت می شد.


بعدش گفتم شنبه می روم و از آن ماهی ریزهای گیاه خوار می خرم.فروشنده هم گفت اگر نکشمشان، دو سه سالی زنده می مانند.
اما مامان همه اش می گوید نه، اگر آکواریوم بیافتد بشکند و ماهی ها روی زمین دست و پا بزنند چه؟
بعدش رفتم حافظيه.بعدش هم ملاصدرا.آنجا نيم ساعتي با يک دخترک ليف فروش حرف زديم.از نمره امتحانش و اين چيزها.اينکه رياضي اش زياد خوب نيست.چند متر آن طرف تر هم خواهرش داشت ليف مي فروخت.چقدر شبيه هم بودند.


هوا سنگين بود و تا جمعه باران مي باريد.
از سال 2010 اينجا هيچ خبري نبود.
جمعه هم بايد بگذرد ديگر.مي گذرد.کافيست چشمانم را ببندم که همه چيز بگذرد.

بعضی تمام شدن ها تمامی ندارد. این تمام شدن ها را نباید باور کرد .حتی وقتی حلقه اش تنگ تر شود و چشمهایت سیاهی برود. با این چیزها کنار بیایی خودت را مسخره کرده ای.

باید بگذاری دردش در طول تمام نشدن ها تکثیر شود.

واقعا نمی دانم این هفته چقدر گذشت. هروقت اینطوری می شد دلم میخواست همه چیز بایستد و من با خیال راحت یک عصر تابستانی که بین ساعت 2تا 4 است را تجربه کنم . اما حالا دلم میخواهد این سرعت همینطور بتازد و برود یک جای دور مثلا اول بهمن توقف کند.
بعضی وقتها به جای حضور آدمها، آهی هست که بین دلتنگی پیچیده دور بند بند استخوانها ،شبیه کلاف یا حتی آدامس، کیلومترها ساعت ها غوطه ور باشد.
یکی هست که تکیه می دهد به دیوار قبرستان ، کنار مقبره هم نیست که بگویم برای حافظ است، همان روزهای شنبه، سرش را می گذارد بین دستهایش و آواز میخواند. صدایش را نمی شنوم.نه اینکه صدایش را، اصلا دقت نکرده ام چه میخواند.
مهم نیست کسی بشنود، مهم نیست حتی اگر صدایش از قبرهای سنگی به گوش کسی که میخواهد شاید، نمی رسد.همین کافیست که خودش اینطور میخواهد.