قرار بود جمعه باران ببارد،قبلش قرار بود ما جمعه برویم بیرون،اما به احترام پیش بینی وضع هوا گفتیم نرویم که سیل می بردمان.بعدش که جمعه باران نیامد. ابرها از فرط خنده به خیط شدن ما،چند قطره ای اشکشان در آمد .پیش بینی وضع هوا که چیزی جز یک آقا یا خانم اتوکشیده در آخر اخبار نیست.
***
پخش موسیقی را هم در دانشگاه راه انداختیم و یاد گرفتیم که می شود معطل نشدن ها نشد.
***
پنج شنبه ماه بود اصلا.با سما و رها و راضیه رفتیم هخامنش.سفره خانه سنتی در خیابان اهلی.همین که حرف همدیگر را می فهمیم حتی اگر کمترین شباهت ها را با هم داشته باشیم خودش کلیست.
***
تیر آخر را هم اساتید رها کردند.اینکه پس شما چه می فهمید؟
ما دچار خودله شدگی شده ایم اصلا.نگرانی ام در مورد کم آوردن عمر بیشتر شد.
***
آخر هفته هم رفتم ده تایی فیلم گرفتم و همه اش را یک دفعه نگاه کردم.وقتی تنهایی،پای تلویزیون فیلم می بینم می ترسم.از اینکه یکی از پشت بیاید و خفه ام کند.
***
روزهایی پر از  نبایدهای خودم که آخرش بایدهای بقیه است .
***
وقتی جمعه طرفهای غروب از خواب بیدار می شوی و همه جا تاریک باشد آنقدر دلت میگیرد که انگار از امتحانی مهم جا مانده ای یا همان بچه ی دوران ابتدایی هستی که مشق هایت را ننوشته ای.گریه ات می گیرد
***
در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ
سرود زهره به رقص آورد مسيحا را

وقتی ابتدایی بودم،از روی کتاب انگلیسی خواهرم چندتایی حروف و کلمه یاد گرفته بودم.سعی میکردم که اس و زد را از یکدیگر تشخیص دهم که بتوانم نرگس را بنویسم.می نوشتم Nrgs
بعدش گفتند حتی اگر بنویسی Narges باز هم معنی اسم خودت در انگلیسی نمی شود.آنها این اسم را ندارند.زورم می آمد.یعنی انگلیسی ها انقدر اسم داشتند که دیگر نیازی به اسم نرگس نبود؟
دایی علی میگفت می دانی معنی اسمت می شود نارسیس؟گفتم نارسیس که کلی با من فرق دارد.گفت ولی به اسمت نزدیک است
یک بار که به پاسپورتم نگاه کردم دیدم به!اینجا که نوشته نرگس اسدی.انگار من هرجا بروم همینم.فرقی هم نمی کند با چه حروفی نوشته شوم.
اولین آی دی یاهو را دادم خاله و خواهرم برایم بسازند.چقدر سخت بود.چقدر هیجان داشت.اینکه حالا بخواهی کی باشی!دوست داشتی هم خودت،هم علاقه مندی هایت و کلی چیزهای دیگر را فقط توی یک اسم جا دهی.
اکانت همینطور داشت میرفت،من هم گفتم red_narsis
پرسپولیسی ام دیگر.
میدانستم کسی نیستم که از اینترنت جدا شوم،نه اینکه پیش بینی کنم که کل زندگی ام یک روز منتقل می شود روی نت،اما به هر حال،آزاد بودم که یک اسم برای خودم انتخاب کنم،حتی اگر از اسم خودم راضی نباشم،حالا فرصت خوبی است که عوضش کنم.حالا که اول زندگی مجازییست.اما عوضش نکردم.وقتی همکلاسی ها می گفتند که میخواهیم اسممان را عوض کنیم،میگفتم چه فرقی می کند که من فاطمه ، زهرا باشم یا نرگس.کسی دیگر که نمی شوم.همین سه تاست فقط.
در رایانت هم میخواستم یک نام کاربری گراشی انتخاب کنم،خودم از فانوس خوشم می آمد اما گراشی نبود،فکر می کردم چراغ برساتی بهتر است،با اینکه این هم گراشی نبود!
حالا گذشته از اینکه برای هر عکسی که پیدا می کردم یک آیدی،یک نام کاربری در انجمن رایانت درست می کردم.
خیلی کم پیش می آید بتوانم با نام narcis ثبت نام کنم،چون از قبل ثبت شده.به جز توییتر!
برای راحتی کار می نویسم Nar30s
این بار هم کلمه انگلیسی نیست.اما کارم را راه می اندازد.
برای آدرس وبلاگ دیگر خیالم راحت بود.اما برای دسته ها و تگ،کلی گیر میکنم که چه بنویسم.یک اسم که بار نوشته هایم را به دوش بکشد.خلاصه اینکه انتخاب اسم هم وقت گیر است.
اسم یکی از بچه ها صمد است، کلی هم از اسمش دفاع می کند و حساس است.حالا گذشته از اینکه خانواده اش چطور و چرا از این اسم خوششان آمده،اجتماع چطور با این اسم برخورد می کند،اما خود صمد، از اسمش راضیست.

ستاره خاموش،قصه ی سکوت،مواج ، گراش.بلاگفا ، کاکال گراش و یک گراشی بیکار از اسم هایشان نوشته اند.

برويم سراغ موضوع بعدي!از آنجايي که قرار بود هر سري،انتخاب موضوع بيافتد گردن يکي،من هم از روي اين پست ژاندارک موضوع تعيين مي کنم!
در وبلاگشان نوشته ای دارند در مورد اسامي وبلاگهاي گراش.اسم و عنوان وبلاگ ها را معني کرده اند اما از نظر خودشان.
حالا شما  بنويسيد :
با چه اسمي(اسامي)در اينترنت فعاليت مي کنيد؟
اولین ID که ساختید ؟
هر توضيحي که فکر مي کنيد لازم است در موردش بنويسيد.مثلا به اين اسم علاقه داريد،اسم خودتان است،يا بقيه شما را اينطور مي شناسند.يا اصلا هيچ کدام.
عنوان و توضيح معرفی وبلاگتان چطور؟
آيا براي انتخاب تگ و دسته بندي نوشته هايتان در وبلاگ وقت و حساسيت به خرج مي دهيد؟
اگر نکته اي در رابطه با انتخاب اسم در اينترنت باقي مانده خودتان زحمت بکشيد بنويسيد. ما هم ميخوانيمشان.
مطمئنا تجربه هايتان به درد افرادي که تازه شروع به فعاليت و نوشتن در اينترنت کرده اند،ميخورد.

هفته اي را تصور کنيد که روز اولش وقتي مي رويد کلاس حافظ شناسي،يکي ميگويد : تو  همين شيراز،چهار پيرمرد را دار زدند،يکيش 92سال داشت.دخترا مواظب خودتون باشيد.حتي جواب سلامشون رو نديد.
روز بعدش سر کلاس،استاد مي گويد که در اين شهر چه خبر شده؟دخترها مواظب خودتون باشيد.
روز بعدش،در پياده رو زرهي،يک مرد راهش را به سمت تو و دوستانت کج کند،صورت دوستت را که موفق نشد ببوسد،مقنعه اش را که ميتواند .راه خودش را ادامه دهد.
روز بعدش مامان تعريف مي کند پيرزني را ديده که تعريف مي کرده: ميخواستند کيفم را بزنند،من آن را انداخته بودم در گردنم،تا چند متر همينطور روي زمين با موتورشان روي آسفالت کشيده مي شدم.ملت هم نمايش خياباني مي ديدند،زل زده بودند و لبخند مي زدند.
بعدش هم آفرين مي گفت که : يک دتي تک خيابون شزتن لئم شواکردن.
خب تمام اين چيزها طبيعي است ديگر،يعني بايد اتفاق بيافتد و آن کساني که اين کارها را مي کنند بدبخت ها هزارتا مشکل دارند،مگر ما مي دانيم در زندگي چه مي کشند.تقصير ماست که مشکل را از مقصرها مي بينيم.
خب اصلا بي خيال تصور کردن اين اتفاقات.اما زماني بود که اين قضايا را مربوط به زير پوست شهر مي دانستيم،حالا روي رو شده اند.
دوشنبه کنفرانس داشتم،من هم شب قبلش را بيدار ماندم،صبح حسابي وقت داشتم،آنقدر که بخواهم با اتوبوس بروم دانشگاه،مثل اينکه چند دقيقه اي خوابم برده بود،سرم افتاده بود روي دوش خانم بغل دستيم،يک لحظه بيدار شدم ديدم هنوز ده دقيقه ديگر مانده برسم،زل زد بهم و گفت: دخترم مريضي؟گفتم :آره ديشب…اون هم گفت: مثل اينکه امروز هم آره!خنديد.من هم دوباره خوابيدم.وقتي سرم افتاد پايين بيدار شدم.سر کلاس به ندا که کنارم نشسته بود،گفته بودم هر پنج دقيقه يک بار بيدارم کند.خلاصه اگر خسته نبودم ، سه روز هم مي توانستم دوام بياورم و نخوابم.اما ذهنم بدجور مشغول بود.
ميخواستم يک بيت شعر را يادداشت کنم،وقتي آخر کلاس کتابم را نگاه کردم ديدم کلماتي در هم نوشته ام و بيت دوم هم همه اش نوشته ام خرابي خرابي خرابي خر..
شب هم مامان مي گفت ساعت نه آمدم ديدم مردي.صبحش هم که آن سنگ وزنه را انداخته بودي روي دوشت داشتي جان مي کندي.به کيفم مي گويد سنگ وزنه.خلاصه اينکه شما از اين کارها نکنيد.دو هفته جان بکنيد که مثلا براي کنفرانس آماده شويد.آخرش مي فهميد که موضوع اصلا باب ميل بقيه نيست.بهتر بود به جايش آهنگ فيلم ققنوس فارسي وان را مي برديد سر کلاس و تجزیه تحلیلش مي کرديد.از هنر ناب شرق آسيا که فشرده و چکيده اش را دوبلورهاي حرفه اي و توانا به بينندگان عرضه مي کنند.
خلاصه اينجور مواقع اگر مي شد گفت گور باباي همه چيز خيلي خوب بود.زور بزني همان موقع لبخند روي صورتت خشک نشود شانس آورده اي.آخرش من مي ميرم و حسرت بي تفاوتي در اين مسائل به دلم مي ماند.
شده تا به حال هي سرچ کنيد،زل بزنيد به گوگل،اينکه يک سري چيزهايي هست که بايد سرچ شان کني،که جايي دور پيدايشان مي کني. ناب.به خیال اینکه یک روز،یک شب،یک وقت که مثلا دارد باران هم میبارد و تو حسابی وقت داری،خیالت راحت است ،آن مطلب های ناب را پیدا می کنی و می خوانی و بعد از چند ساعت میخوابی.
چهارشنبه عصر رفتیم کلاه،فشفشه و وسایل مورد نیاز تولد نگین را خریدیم.یک خر کشی تو کلاس راه انداختیم از آن خر کشی ها.سر خر را هم نگین برید.کلی عکس هم گرفتیم.برای همین میگویم قائدی درد ما را بهتر می فهمد.اگر فضای دانشگاه ، نباید اینطور بود، مثل دانشجوها بالا پایین می پرید و آن قائدی اسیر در قالب استاد را آزاد می کرد.

خلاصه تمام فشفشه ها را قبل از اینکه نگین بیایید کلاس،روشن کردیم و تمام شد رفت.فقط یکی ماند.شمع های روی کیک هم تن خرمان را آب کرد


قائدی میگفت که دلش میخواسته یک سایت راه بیاندازد،از همان هفت،هشت سال قبل که شروع کرده به تدریس،تمام دانشجوها آنجا ثبت نام کنند.میگفت دلش به این خوش است که آدمهای جدید وارد زندگی اش می شوند.آنجا همه بیوگرافی شان را بنویسند و با هم آشنا شوند.
خلاصه اینکه روز خوبی بود.بعدش هم باران بارید تا شب و صبح روز بعدش.
جمعه هم رفتیم نمایشگاه کتاب،بین آن همه غرفه ی کتاب آشپزی و فال و این چیزها،از دستشان در رفته بود و انتشاراتی مثل امیرکبیر،نگاه و حرفه هنرمند … آمده بودند.بیشتر دنبال رمان و داستان کوتاه هایی می گشتم که بشود شب امتحان خواند و از استرس کم کرد.

کل کتابهایی که گرفتم هم از سالن فرهنگ بود،آخر سر که داشتم برمی گشتم،غرفه فارس شناسی را دیدم.محمدعلی ارقمی ، یکی از بچه های مترجمیست را دیدم که به عنوان فروشنده ی کتابهای آقای کمالی ایستاده و همینطور رسول اف.کتاب شیراز در روزگار حافظ را گرفتم و آمدیم خانه.


هوا بدجور سرد شده.جشنواره کل هم افتاده روزی که من 5تا کلاس دارم و اگر بخواهم بروم گراش باید قید 7کلاس و یک امتحان را بزنم.می شود بی خیالش شد.بعدا فیلم هایش را از کلوپ می گیریم

يک شب خواب ديدم که دندانم افتاد.بدون يک قطره خون.پودر شد.براي مامان که تعريف کردم مي گفت:
خودت رو ناراحت نکن.نرو تو فکرش.معنيش اينه که يکي ميميره. ولي تو فکر نرو.هر نيم ساعت يک بار مي گفت تو فکرش نيستي که؟
آخر شب خسته شده بود، گفت خودت و خواب ديدنت.ولي اصلا نگران نباش.
من بهش گفتم که ديگر بهش فکر نمي کنم.آخر تمام آدم هاي اطراف و اقوام را زير و رو کردم و حالت هاي خودم را بعد از مرگشان بررسي کردم.کلي بايد بود که انجام مي شد ديگر.گريه و زاري و اين چيزها.
بعد از اينکه دندانم افتاده بود رفتم که دارو بردارم.دختري چادري هم در مطب بود و قرص فاطمه زهرا مي خواست.دکتر گفت منظورش قرص استامینيفون است.
***
يک استادي داشتيم که مي گفت: اگر بدانيد چه ميخواهيد فقط انجام دادن کارها مي ماند.اما وقتي چيزهايي را که نمي خواهيد رديف کنيد،همه از شما جلو مي زنند
دنبال کتاب گرامر با جزئیات،که خواندنش برایتان آسان باشد، می گردید من این را پیشنهاد می دهم:
Modern English,A Practical Reference Guide
***
فکر می کردم همین که در اتاقم را بستم،مادر از خیلی چیزها بی خبر می ماند.بعدش که میگوید چرا این همه ناراحتی؟بعدش که آرام دست میگذارد روی شقیقه هایم.
تازه یادم می آید که ای بابا!
***
به جای اینکه پاییزش برگ و باران شود ببارد،آدم ها اشک می شوند.آدمها می میرند.
***
جالبیش اینجاست که ترم قبل همه فرهنگ اصطلاحات ادبی سیما داد را خریده اند و این ترم که درآمدی بر ادبیات را می خوانیم،همه فکر می کنند اگر بروند در اینترنت معنی شخصیت پردازی را بردارند تقلب کرده اند و کلی کیف می کنند،اما نگاهی به قفسه کتابشان

نمی اندازند که در قسمت شین کتاب سیما داد،توضیح اش را نوشته.
برای همین است که میگویند اینجا همه شب را خوب می خوابند که روز را خوب استراحت کنند.
خدا من را هم سر عقل بیاورد ان شاالله.

انسان بودن چه سخت است و مادر بودن سخت تر از آن.
یاد آیه ” بهشت زیر پای مادران است ” میافتم.مادران عزیز خیلی هم دلتان را خوش نکنید.همین جوری این اتفاق نخواهد افتاد.
وقتی تصمیم می گیریم صاحب فرزند شویم خیلی هامان به عروسک کوچکی فکر می کنیم که لحظات خوشی را برای ما رقم می زند، ولی وقتی این عروسک سخنگو کم کم بزرگ میشود و اطرافش را کشف میکند،پدر و مادر را میشناسد، مشکلات ما هم کم کم بروز می کند.خیلی هامان نیازهای او را درک نمی کنیم.دنیای او را نمی شناسیم و گاهی حتی از او توقع درک خواسته ها ی خود را داریم.یک بار دیگر آیه را مرور میکنم. من مفسر نیستم ولی فکر میکنم اگر انسانهایی مثبت و با اراده باشیم،بهشت را در همین دنیا میتوانیم برای خودمان رقم بزنیم.
بهشت همین لحظات کوچک خوشبختی همین لبخندهای کودکانه است.همین خوشی های ساده که ساده هم از کنارشان میگذریم.
مشکل بزرگ من با بچه ها،عدم شناخت نیازهای آنان بود.گاهی وقتها به خاطر خستگی و کار آنها را نمی دیدم.اعتراف میکنم گاهی عصبی بودم و اوضاع را بد میکردم و روز به روز همه چیز بدتر شد تا اینکه به خودم آمدم.
گاهی وقتها که آجری به سمت تو پرتاب میشود تا تو را متوجه اشتباهت کند ولی به هر حال آن آجر هر چه که بود خوب جایی خورد و همه چیز را به هم ریخت تا دوباره از نو بسازیم.
از وقتی به توصیه های جان گری در کتاب ” بچه های بهشتی ” عمل کرده ام بچه ها حرف گوش کن تر و آرامتر شده اند.این دستورالعمل حداقل برای من جادویی است.وقتی اولین راهکارهای او را اجرا کردم تغییرات محسوسی را در بچه ها احساس کردم.قسمتهایی از فصول اولیه کتاب بچه های بهشتی:
1.پدر و مادر بدون اطلاع از نیازهای فرزندانشان نمی توانند به گونه ای موثر آنان را یاری دهند.
2.روش های قدیم را کنار بگذارید و راههای جدید را امتحان کنید
3.اثبات تاثیر این مهارتها آسان است آنها را به کار گیرید وتأثیر فوری آنها را ببینید
4.کتاب بچه های بهشتی شامل اصول کلی و عملی برای والدین است که به درد تمام بچه ها در هر سن و سالی میخورد
5.مشکلات فرزندان ما از خانه شروع میشود و در خانه هم حل میشود
6.تربیت کودک سرکوب خواسته های او نیست بلکه ایجاد اعتماد به نفس و مشارکت جویی و دلسوزی در اوست
7.مقصود از پدر و مادری مثبت بودن، تربیت بچه های با اراده و درعین حال مشارکت جو است
8.هدف روش مثبت پدری و مادری به جای تربیت بچهای خوب راهی برای تربیت بچهای دلسوز و مهربان است
9.تهدید به مجازات فقط باعث میشود بچه ها بر ضد والدین بشورند و یاغی گری کنند
10.تنبیه باعث میشود بچه به جای اینکه به پدر و مادر خود به دیده احترام بنگرد و دست یاری به سوی آنان دراز کند پدر و مادر را به چشم دشمن بنگرد و خود را از دید آنها مخفی نگهدارد
11.وقتی پدر و مادر یاد بگیرند چگونه باید به حرفهای فرزندان خود گوش دهند بچه ها هم به حرف والدین خود گوش میکنند
12.وقتی بچه ها عنان اختیار را در دست بگیرند از کنترل پدر و مادر خارج میشوند
پنج پیام از شش فصل کتاب :
1.اشکالی ندارد متفاوت باشی.
2.اشکالی ندارد اشتباه کنی
3.اشکالی ندارد احساسات منفی ات را بروز دهی
4.اشکالی ندارد که بیشتر بخواهی
5.اشکالی ندارد نه بگویی ولی یادت باشد پدر و مادر رییس هستند.

حوریه رحمانیان

گاهي وقت ها ، از بزرگي کسي ، چيزي که مي ترسي، که درست نزديکش نمي شوي، نمي فهمي اش. لذت نمي بري از خواندن و ديدنش.
مثلا همين الان نويسنده مورد علاقه تان،قيافه اش را نديده ايد،توي اتوبوس،جايي که چند ساعتي وقت داريد، بنشيند. سر حرف را باز کند.
اصلا محلش را مي گذاريد؟!به احترام اينکه حرفي زده جواب مي دهيد. بعد هم عقايد و حرفهاي خودتان را تحويلش مي دهيد.
خب همين که آن موقع نمي شناسيدش، خودش کلي کمک مي کند که حرفهايت را بريزي بيرون؟
تازه، خيلي پر رو باشي مي گويي چقدر حرفهايت شبيه فلاني است!او که زيادي فروتن است نمي تواند بگويد من همان فلاني هستم.
خب، حالا اگر او پر رو باشد، ميگويد تو چقدر اعتماد به نفس داري. همينطوري براي خودم داشتم از صداي خواننده شعري که کنارم نشسته بود لذت مي بردم. تازه همينم مانده بود به اسم کوچک صدايش بزنم، که گفتند استاد هست و گوينده راديو و فلان.مي خواستند اسم طرف روي من تاثير بگذارد. خب حالا وقتي اين چيزها را ندانم، لذت اجباري نمي شود. که اگر خوشم نيايد، چه بي ذوقم و اين حرفها. يعني سعي مي کنم که از خود خواننده خوشم نيايد که مجبور باشم کل آهنگ هايش را گوش دهم.اصلا طرفدار خوبي براي کسي نيستم من.اصلا
براي من فرقي نمي کند که مثلا همين فردا براد پيت را ببينم که صندلي جلو تاکسي نشسته،اينطور نيست که دل توي دلم نباشد،که تا وقتي مي رسم به مقصد،همه اش مي گفتم کاش روان تر مي توانستم انگليسي حرف بزنم و مي گفتم لااقل اجازه بده نيشگون بگيرم ازت ببينم خوابم يا بيدار!خب من آخرين بار که از گريم و بازي اش خوشم آمد وقتي بود که در فيلم ” بعد از خواندن بسوزان” بازي ميکرد.خب گيريم من بميرم برايش.وقتي يک ساعت مي بينمش چه کار کنم؟مثلا فوت و فن موفقيتش را بپرسم؟بعدش بگويد مي بايست پسر بودي و ريش و سبيلت را فلان مدل مي زدي و موهايت را فلان مي کردي.خب همين را که از روي نت ميخواندم ديگر.چه کاريست ذوق مرگ شوم از ديدنش.مگر ميخواهد رازي را با من در ميان بگذارد؟
تازه اگر قرار بود از کسي که معروف است،کسي که خوب مي نويسد،خوب ميخواند،خوب بازي مي کند، از خود خودش خوشم بيايد،خب وقتي که فيض و رفيع آمده بودند براي برنامه در حلقه رندان،واقعا فضا برايم سنگين مي شد.اما نشد.به جايش ذهنم مشغول بود.
نه از شعرهاي طنزي که خواندند و زيبا بود، از اينکه خب حالا من بايد چه کار کنم؟براي اولين بار،بايد چه کار کنم؟بايد بايد يک کاري بکنم.همينطور که نمي شود.خب پس فردا اگر من چنتا کتاب بنويسم که کلي براي بچه ها جذاب باشد،بروم مهد کودک،خب دلم نمي خواهد همينطور بپرند جلو دست و پايم و باهام بازي کنند و خوشحال باشند که نويسنده کتابي که همين ديروز مربي شان برايشان خواند را دارند مي بينند؟
اصلا بعدش که به جايي نرسيدم،گفتم گور باباي کاري کردن.بشين مثل بچه آدم شعرخواني شان را تماشا کن. انقدر مرگت نباشد که چه کنم و چه نکنم.
مگر من مثل آن ها ، مثل خودشان،بلدم شعر بگويم؟حتي بلد نيستم مثل خودشان شعر بخوانم،گوش بدهم.من فقط يک شنونده ي عادي ام.عادي به معناي کسي که قرار نيست چيز زيادي بداند.خيلي معمولي لذت ببرد و بخندد و بعد که برنامه تمام شد با اتوبوس برگردد خانه.
من فوقش بتوانم بروم بگويم خوش به حالتان که به يک جايي از زندگيتان رسيده ايد که وقتي کتابي را مي خوانيد،لازم نيست معني ده کلمه در يک صفحه را چک کنيد و هزار کار ديگر تا فهمتان از کتاب کامل شود.
اين کار هيچ فرقي با امضا گرفتن ندارد.
اصلا بايد از کسي که مي آفريند خوشمان آمد؟طرف آن قدر زحمت کشيده و فهميده.من هم کسي که توي زندگي اش چيزي جز مصرف کردن بلد نبوده.خب آخرش همين مي شود ديگر.
يکي اش همين دکتر ابجديان.الهه هزار بار رفته و باهاش حرف زده.انقدر مي خواستم مثل خرس قطبي لم ندهم روي صندلي.مي خواستم قند توي دلم آب شود.واقعا مي خواستم ها. ببينم چه مزه اي مي دهد.با تمام وجود آن حاله(هاله) ي بزرگي طرف،حالا نه حتما ابجديان،يک راست قلبم را تسخير کند.اصلا من آدم ها را براي چه لازم دارم؟
خودشان را لازم دارم يا حرف هايشان را؟اگر خودشان را لازم دارم،پس
چه فايده،وقتي من حرفي باهاش ندارم.بيشتر دلم به حال او مي سوزد.آخر چه گناهي کرده با يکي که پرت است بخواهد حرف بزند.
حالا يک دسته آدم هاي ديگر هم هستند که کمي با خودت فرق دارند.مثلا يک ترم پاييني.بيايد باهات از اکتشافات حسي اش در مورد داستان “شرط بندي” چخوف ، حرف بزند.خب دوست داري ديگر حرف نزند بس که اين داستان را خوانده اي . از روي اجبار.برايت جذابيتي ندارد.تازه مگر اين داستان چقدر حرف براي گفتن دارد که بعد از نيم ساعت فک زدن او و تو،چيز ديگري باقي بماند.
پس برميگردد موضوع بحث و طرف بحث که باشد.
دلت ميخواهد لپشان را بگيري و بهشان لبخند بزني.بگويي آفرين.اگر اين طور پيش بروي خوب کاري کردي.
ولي يک دسته آدم ها هستند،که هر چقدر مي روند،باز اول راهند.نه اينکه خاصيت آن راه اين باشد که هر چه بروي باز همان اول راه بماني. نه.واقعا اين طور آدم ها سر جاي خودشان مي مانند.مثلا حتي اگر ده دور تاريخ ويل دورانت را بخوانند،باز وقتي باهات حرف مي زنند مي گويند : من ده دور تاريخ ويل دورانت را خوانده ام.
خب خير است ان شاالله.
بعدش هم طوري بهت زل مي زنند که انگار تو همين الان از يک نقاشي قديمي روي ديوار يک غار بيرون آمده اي.مگر مي شود سکوت نکرد؟نه به خاطر اينکه تو فقط چند بار اسم کتاب تاريخ ويل دورانت را شنيده اي. به خاطر اينکه نمي خواهي حرف هاي طرف را بشنوي.
در آخر اينکه،فهميدن و نفهميدن نقش تعيين کننده اي در روابط دارد.گذشته از اينکه مي شود خيلي راحت،جلو رفت.
شما چطور برخورد می کنید؟
اين از افکار اول هفته.
وسط هفته که يک طوري به باد رفت.با باد رفت.آخرش که مي شود چهارشنبه.
دانشجوهاي گراشي (همان انجمني که معلوم نيست کي مي گذارند و کي مي گذارد که پايه هايش محکم شود)قرار گذاشته بودند جلسه ساعت دو در ساختمان روانشانسي دانشگاه شيراز برگزار شود.خلاصه ما هم رفتيم.
دور از جان، دانشجو ها پشت ميله هاي دانشگاه همه ماسک زده بودند که آنفولانزا نگيرند.همينطور مي گفتند مرگ بر فلاني و اين ها. حالا ما هم در اين شرايط از فرط تعجب خنده مان گرفته بود.آن هايي که کودکستان رفته اند شعر پاييزه و پاييزه را خوب بلدند.مخصوصا آن بيت هايي که مي گويد: دسته دسته کلاغا مي رن به سوي باغا.
يادم افتاد که بد نيست اگر بروم داخل دانشگاه ها! رفتم اصلا هم اينطور نبود که به کارتم گير بدهند و بگويند کل کلاس و انجمن ها تعطيل است و برو. خب ما هم گفتيم حالا که اصلا جلسه تعطيل نشده،يعني نگهبان نگفته که جلسه اصلا تعطيل نيست،پياده برويم سمت بازار انقلاب.
خب نيمه هاي راه بود که مينا زنگ زد و گفت بيا که آمده ام پشت در ردت کنم.ما هم عين خوشحال ها،برگشتيم.
خلاصه دست گرفتيم روي لبه ي کارت،آن جا که نوشته بود دانشگاه حافظ، و فقط عکس معلوم بود.من هم رفتم داخل.
بقيه بچه ها هم اصلا به ترفندي متوسل نشدند که بيايند و ما هم اصلا منتظر آمدنشان نشديم که آخرش هم آن همه انتظار الکي هدر نرفت.
خب، بعدش هم جلسه براي مشاوره دادن به بچه هاي پشت کنکور و شيريني نامزدي ديوار نويس را خورديم و راهي دانشگاه خودمان شديم.
همين که رسيدم کلاس بچه ها گفتند : دختر،تو چرا آمدي؟بقيه آمدند آن طرف. خلاصه من برق از کله ام پريد که از کجا فهميدند من کجا بوده ام!
خب ما هم که ميخواستيم برويم پن پن سه سوت غذا بخوريم. اصلا هم کاري به کسي نداشتيم. مثلا يارهاي دبستاني که در چهارراه ملاصدرا بودند. حالا آدم دردهايش را به که بگويد. آخر جاسوس قحط بود که برادري لباس عربي بپوشد و تو را بپايد؟کلاسش مثل اين است که آدم با نيسان گاوي تصادف کند و بميرد.چند تا مرد هم داشتند از خيابان رد مي شدند و مي گفتند: راستي،امروز چندم آبان است؟
من و الهه رسيديم خلدبرين،بعدش هم پياده تا زرگري.
يک عدد خشکباري تفرشي طرفهاي عفيف آباد افتتاح شده،براي ما که از يک مغازه تخمه فروشي يک در يک متر پسته مي خريم،خب اينجور مغازه ها قصر است ديگر.رفتيم آلوچه جنگلي بگيريم.آنقدر ايستاديم که خود فروشنده آمد برايمان آلوچه ريخت توي پاکت. گفتم آقا،ميشه ربع کيلو رو بريزيد تو دوتا پاکت؟
نمي شه که من و الهه هي با دست هاي نزاخ دستمون رو بکنيم تو يه پاکت فسقلي که. گفت ببين، تو اگر تونستي اين آلوچه رو بريزي تو يه پاکت ديگه،پيش من يه جايزه داري، گفتم خب چي؟گفت يه پاکت مجاني که آلوچه ها رو بريزي توش.
ما هم گفتيم بر منکرش لعنت.سر پاکت را همچون پيچانديم توي آن يکي پاکت و آلوچه را تويش خالي کرديم که مرد گفت : من حاضرم ماهي 100هزار بدهم فقط هر وقت کسي خواست آلوچه بريزد توي يک پاکت ديگر،برايش بريزي. گفتم نه بابا. من جلسه قبل دو شنبه نرفته ام سر کلاس شعر.بايد بروم شعر بي معني بگويم با قافيه. وقت نمي کنم.خلاصه ما هم پياده آمديم طرف خانه و تا اينکه پنج شنبه برسد سري به گراش بزنيم.
سر زديم.چند ساعتي رفتم انجمن.قرار بود روي مسخ کار کنند.من هم خدا را شکر هيچ وقت چيزهايي که بايد را نخوانده ام.مسعود غفوري هم عجب صبري دارد.شب با فرزانه برگشتيم شيراز.جمعه امتحان داشت.توي اتوبوس کلي حرف زديم. شب که ميخواستيم بخوابيم هم.حالا مي توانم هي نفس راحت بکشم.
گاهي وقت ها مجبوري آنقدر تند تند زندگي کني که از خودت جلو بيافتي، وقتي خودت عقب ماندي، از همان جلو نگاهي مي اندازي و مي بيني اصلا سر فرصت نبوده اي.

تصورش را بکن، يک استاد تمام شب را فکر کند و کلمات جديد بسازد،فردايش سر کلاس بگويد.آدم کلي ذوق مي کند از شنيدن کلمه ي ” لايَتَچَسبَک”. اين را از خانم حقيقت،سر کلاس حافظ شناسي ياد گرفتم.خوبي اش اين است که تند نمي رود. داشت در مورد ترک آن دوران مي گفت،یکیش اينکه بردگاني خوش قيافه بوده اند با چشمهايي بادامي،( تلفیق دو سه نظریه با هم!)الهه هم کنارم نشسته بود هي نگاه مي کرد به خودش،گفتم الهه،جان من بي خيال شو،اولا اينکه تو چشمان درشتي داري و دوما اينکه تو دختري!
***
بدي خوابگاه به ثبت احوالي شدن اش است.اينکه پرونده تمام روابط زير دستت باشد.آدم نمي تواند راحت،حتي در محوطه دانشگاه قدم بزند و از کنار کسي رد شود.اينکه تا يک پسر را ديدي،تصوير نشستن او در کافي شاپ سياه سفيد ستارخان،جلو چشمت بيايد،اينکه زار زار دارد براي فلان دختر اشک مي ريزد.دلت ميخواهد همه را به کشتن دهي ، وقتي تک تک قيافه ها برايت،قصه اي که شنيدي را بازي مي کنند،به جاي فقط دانشجو بودنشان،فقط استاد بودنشان.
ترم اول،اولين باري که با بچه ها رفته بوديم بيرون،قرار شد همه از عشق و آرزوي رسيدن به عشقشان بگويند.خلاصه ما هم از دهنمان پريد گفتيم : من کسي رو از دست ندادم، ولي از دستم دادن.
از آن به بعد فکر کردند حالا ما کي هستيم!کاش مي فهميدند از سر گيجي است که افکارم جمع نمي شود که يک جمله درست حسابي از دهنم در بيايد و اکثر اوقات به جز سلام حرفي ندارم بزنم.
حلقه زده بوديم،همه دستشان به حالت دعا قفل بود من هم بد نديدم بگويم:
خدايا،اگر خواستي پول بدهي،نده،عمر زياد هم حتي نده،ولي در عوض افزايش شعور و درک عطا کن که کسي را با حرف و رفتارم آزار ندهم که دنيايش را خراب کنم
بقيه هم که شعور و درکش را صد در صد دارند،اما کمي از خودخواهي شان کم کن و يادآوري کن که کسي بهشان نمي گويد دمتان گرم،از اينکه زندگي آرام بقيه را آشفته و او را با کلي دردسر رها مي کنند.
اين تنها دعايي است که مي توانم براي دخترهاي دانشگاه داشته باشم!
کاش باورشان مي شد من کاري بيشتر از اين از دستم ساخته نيست.
تازه، اگر در در رديف تعهداتي که موقع ثبت نام بايد تيک مي زديم،اين مورد که ” اين جانب، تعهد مي دهم در حين و بعد از تحصيل،هيچ رابطه ي عاطفي با دانشجويي نداشته باشم(البته به جز الهه که ماه مي باشد و من فوق العاده دوستش دارم)ذکر شده بود،باور کنيد من همان تيک را مي زدم.پررنگ هم تيک مي زدم.
***
اين هفته براي رها،قصيده آبی خاکستری سياه حميد مصدق را خواندم.
***
يکي از کاريکاتورهاي توکا نيستاني را داده بودم الهه ببرد سر کلاس ادبيات تشريحش کنند،خواب ديدم توکاي مقدس آمده و ميگويد : پارسال هم که همين کارو کردي.نميدانم در خواب عقلم رسيده بود بگويم پارسال الهه واحد ادبيات را نگرفته بود که.
کتاب ادبياتي که تدريس مي شود را خود معاون دانشگاه جمع آوري کرده. يکي قطره باران.کوروش کمالي
***
معجزه يعني مادر،کاش همه ي دخترها مي فهميدند معجزه مي شوند.کاش تمام مردها مي فهميدند معجزه اي در خانه دارند.خداييش ، آدم چهل سال زندگي مشترک داشته باشد،يک بار هم موقع شستن لباس ها، لنگه جورابي گم نشود.خب معجزه است ديگر.
خيلي سعي کردند بگويند پدرها هم معجزه هستند.اما نبودند.کلاس اول ابتدايي چقدر نوشته باشيم ” بابا” خوب است؟اما آخرش چه شد؟او دوبي بود، نيامد.حتي وقتي هزاربار سر کلاس هجي اش کرديم.وقتي بود هم فقط مادر معجزه بود.
***
سال هاي قبل،تولد امام رضا (ع) فقط در همين حد بود که بپرسند کنيه اين امام چيست و همه بگويند ضامن آهو.امسال با وجود اينکه هشت هشت هشتاد و هشت بود،باز هم اشتباه جواب دادند.
***
اصلا مگر ما کم تحقير مي شويم سر کلاس شعر ساده؟ مثلا اينکه اسم هزارتا فيلم و اين چيزها را استاد مي گويد و ما حتي يکيش را هم نديده ايم، تازه اگر ديده باشيم اسمش يادمان نيست. مثلا به جاي جان سيلور،نزديک است بگويم جک اسپارو! خب بعدش گفتم لعنت به هر چه حافظه است که من ندارم. بگذار لااقل جزيره گنجش را گفته باشم که استاد فکر نکند خدايي ناکرده ما اصلا تکه هايي از يک فيلم را هم نديده ايم!
اينجا يقه ي هيچ کس را هم نمي شود گرفت.نه او متهم است به پرسيدن سوال،نه بچه ها به نديدن و نشناختن و نخواندن و هزار کار انجام نداده.

***
وقتي دوستي را بعد از چند ماه مي بيني و مي پرسد : اين روزها چه کار مي کني؟ مثل اين است که شب شده باشد و کارهاي روزانه ات را بررسي کني.
…..
آقاي مزارعي نوشته بودند:

سلام اولین باری میشه که به وبتون سرمیزنم چطوری میشه که ادم وقتشو صرف چیزایی میکنه که حداقل منو به هیچ دلیل قانع کننده یی نرسوند در ضمن من با همین همشهری هاتون 4سال انجمن ادبی گراش بودم چهارشنبه ها کتابخونه .
چه خوب میشد از وبلاگاشون حرفای بهتر ومفیدتر می خوندم جز حرفای مصطفی کارگر وخواجه پور وخانم بخشی اینم بعضی مواقع چیزایی میخونم که …..تفکری جز اتلاف وقت نمیبینم
بخدا حیف بابا
ببخشیدفقط نظرمو دادم اخه من تو شهرشما وبا ادماش زندگی کردم

پاسخ:
اصلش هم همين است که آدم وقتي مي تواند، مطالبي که ميخواهد را بخواند.

به آدرس وبلاگ هایی که از هم شهری هایم  داشتم سر زدم، برایشان کامنت گذاشتم و آنها را به نوشتن ” در اينترنت به دنبال چه مي‌گرديم ” دعوت کردم، با تشکر از آنهایی که نوشتند:

ایزوپ ، با نام جعلی ، روزهای زشت همیشگی ، کاکال گراش ، کومونک ، گاه نوشته های شخصی ، گراش ، یک گراشی بیکار ، ژاندارک امروز

کسی دیگر هم با  موضوع ” در اينترنت به دنبال چه مي‌گرديم” نوشته که من نخوانده باشم؟

مواج و شاید قول داده اند که بنویسند، سعید عالمی هم در کامنتی مختصر توضیحی داده بود. به هر حال،قبول باشد!

گراشی هایی که دوست دارند بنویسند و من آدرس شان را نداشته ام، بنویسید، آدرس را هم برای ما بفرستید تا بخوانیم تان.

همینطور که خودتان شاهد هستيد، اين روزها گراشي هاي بيشتري دست و دلشان به وبلاگ نويسي مي رود،حالا به هر دليل.حتي اجبار آقاي خواجه پور.
خاله مي گفت: وبلاگ آقاي خواجه پور مرجع است،همه چيز را مي تواني آنجا پيدا کني.
به لطف ليست کردن وبلاگها توسط گراش،کلي از وبلاگ نويس هاي گراشي را اد کرده ام و مي خوانمشان.
خيلي وقت پيش مي خواستم بگويم در مورد ” به اشتراک گذاشتن” بنويسيم.اشتراک آهنگ هايي که دوستشان داريم و بلوتوث مي کنيم،شعر و جملاتي که با مسيج براي هم مي فرستيم،عکس و لينک هايي که ميل مي کنيم و آفلاين مي گذاريم.اصلا بعضي وقت ها اگر نشد براي کسي بفرستي، براي خودت حتي،و اينطور اين حس تقسیم احساسات فرو مي نشيند.
نظر آقاي خواجه پور را پرسيدم،گفتند :
خوب خیلی‌ها چیزی را شئر نمی‌کنند. کلی‌ترش می‌شود که در اینترنت به دنبال چه می‌گردیم یا از چه خوش‌مان می‌آید.

یک بازی هم دارد که می‌گویند بازی a تا z
یعنی هر کدام از این حرف‌ها را در آدرس بار مرورگر خود می‌زنید می‌شود بیست و خرده‌ای سایت که بیشتر می‌روید بعد می‌نویسید کدام را برای چی می‌روید.
(البته این متفاوت از موضوع شماست)

خب حالا شما هم بنا به همین بنویسید.منتظرم کلی سایت و کارهای مفید از شما یاد بگیرم!دفعه بعد موضوع را یکی از وبلاگ نویس های گراشی انتخاب کند.
از کساني که از گوگل ريدر استفاده نمي کنند خواهش مي کنم استفاده کنند!
* بعد از این که شما نوشتید و حساب کار دست من آمد، خودم هم می نویسم